ده سالگی السا جانم
امروز بیست و هفتمین روز از سال یکهزار و چهارصد و چهار السای من ده ساله شد درست مثل همین ساعات بعدازظهر مثل یک نور به زندگی ما تابید و شد برکت خانه جان خانه روح خانه . هر لحظه امروز به روز تولدش فکر میکنم به آن همه استرس و هیاهو به آن همه مناجات و اشک به آن روز باشکوه … و امروز درست کنار من دخترک محجوب و دانای من نشسته کلاس چهارم شده و همین حالا که این مطلب رو مینویسم مشغول مشق نوشتن است نسیم ملایمی از پنجره اتاقش پرده رو تکان میده و با انگشتان ظریفش موهای ابریشمینش رو از روی صورتش کنار میزنه . درست مثل یک رویا مثل یک دعای برآورده شده خدای مهربانم تا همیشه سپاس گزارم … کیمیا



